دکتر عزیز؛

حوصله داری یک نتیجه‌گیری را بخوانی؟ گرچه مجبوری و چاره دیگری هم نداری ، قول دادی پایه خواندن نامه‌هایم باشی ، دکتر باشی و بدقول؟ پس دیگر به کی اعتماد توان کرد؟ زمانه بدی شده ، عمر قول و قرارها هم‌کوتاه..داری می‌خوانی یا ادامه بدهم؟

می‌دانی، آمریکا کشوری است که تو هر روز می‌توانی آواها و‌اصوات زبان جدیدی را بشنوی و کاملن ممکن است که این زبان جدید در گوشت خوشایند باشد یا نباشد.

مثلن به شخصه تحمل شنیدن مکالمات به زبان‌های خاور دور و هندی را برای مدت طولانی ندارم. قل قل فیلیپینی‌ها، هوان هوان چینی‌ها، گابالابالای هندی‌ها .. آخ، این آخری از همه بدتر است، انگار که یکی با گچ روی تخته سیاه بکشد، دل ریش کننده!

(نژاد پرستی؟ مباد دکتر جان! اصلن بحث نژادها نیست، صحبتم بر سر اصوات ناخوشایند این زبان‌هاست، هیهات از پیشداوری‌ها)

و اگر در جایی -مثلن اتاق پرو  لباس فروشی‌ها- گیر بیفتم و ‌در اتاقک بغلی رفقایی از این سرزمین‌ها به تبادل نظر مشغول بوده و پژواک صدایشان چنان که در حمام عمومی باشی در هر سو مرتعش باشد، رعشه بر اندامم افتاده لباس‌ها را ولو مجانی باشد رها کرده  پیش از این که نعره سر دهم می‌گریزم!

می‌خواهم بگویم اسپانیش اما از این قائده مستثنا ست. اساسن زبان خوش آوایی‌ست و‌ به گوش ما فارسی زبان‌ها دلنشین (البته اغلب ما) موسیقی‌شان هم. رقصشان که دیگر نگو ..

kodakanmekziki

هی وای بر تو دکتر جان، رقص اسپانیش خاصه اگر مجری‌اش دلبر نمکین گندمگون دست افشان پا کوبان کولی‌وش دامن پرچین خلخال بر مچ پای حلقه به گوش خال بر رخ باشد که بیننده عنان از کف ندهد و به رقص در نیاید ول معطل است!

زن و مرد هم ندارد ها، این جماعت از خود بیخود می‌کنند هر جنبنده‌ای را، روح دارد نوای سازشان و پیچش کمرشان. طرب‌افزا، قند مکرر.

اما علاوه بر زبانشان کلن مردمان دوست داشتنیی هستند، بگذریم از خرده شیشه‌های خاص خودشان که در هر نژاد مردمی یافت می‌شود (حکایت سوزن ‌و جوالدوز دکتر، بی‌غل و غشی خودمان را قربان) گرچه ما آریایی هستیم، خون پاک هوخشتره در ما جاری‌ست.

می‌دانی چیست؟ اخیرن به دوستی که سر و ریشش را مدل جدیدی اصلاح کرده بود گفتم که چقدر زیاد به مردان مکزیکی شباهت پیدا کرده. راستش خیلی خوشش نیامد.

شاید هم چون تشبیهم را با شرح جزییاتی همراه کردم که عمومن با باد منخرین ما ایرانی جماعت جور در نمی‌آید.

البته این رفیق هنرمند ما انسان با جنبه‌ای است و‌ عمومن با هم به ریش دنیا و مافیها می‌خندیم، اما خب، آدمی‌ست دیگر ، گاهی هم  گند دماغ!

مثلن چه؟ خب، مثلن این که گفتم شبیه این برادران مکزیکی شده که با بیل و کلنگ هرصبح زیر پل زیر گذر بزرگراه‌ها منتظر می‌مانند تا وانتی رسیده به سر کارهای ساختمانی بروند.

کجایش بد است؟ کار که عار نیست ، بلخره ساختمان‌ها هم باید ساخته شوند یا نه؟ عالیجنابان  مهندسان گرانقدر دود چراغ خورده که نمی‌شود و لابد نباید از پشت میز بیرون آمده آجر بالا بیندازند (گرچه این جا همه خانه‌ها از چوب است، پس الوار بالا بیندازند)

گروهی فکری گروهی یدی پسندند!

یکی باید سقف برای سر مردم بسازد یا نه، کی بهتر از برادران زحمتکش اسپانیش قانونی و‌ غیرقانونی در مهد آزادی که با اندک دستمزدی صبح تا عصر عرق می‌ریزند ، شب با مزدشان آبجو خریده با موسیقی مست می‌کنند و شب تا صبح را هم به امر شریف ازدیاد نفوس مشغولند! پوزخند روش عن فکر مآبانه؟

اشتباه نکن دکتر، بچه نمک زندگی است علی‌الخصوص که شهروند آمریکایی هم باشد با بیمه و مزایای دولتی، جیزز هم که بسیار دوست می‌دارد ازدیاد امتش را، گله باید عالم گیر شود.

می‌دانی که دکتر جان، این جماعت غالبن بسیار هم مذهبی‌اند و سرشان برود کلیسا رفتنشان ترک نمی‌شود. از در و‌دیوار خانه‌هایشان هم مسیح مصلوب گچی و تسبیح و شمع و عود و انجیل و مریم مقدس در ابعاد گوناگون آویزان است.

توی خیابان هم دیدن بچه‌ای در کالسکه و دیگری در شکم مادر و یکی قلمدوش پدر و باقی قطار دوان دوان بدنبال آن‌ها امری است طبیعی و‌ مفرح .

بله مفرح . چرا ؟ چون پر از زندگی‌اند و ‌اساسن دنیا را آسان می‌گیرند و‌ از زندگی لذت می‌برند و غم زمانه و فراق یار هم نمی‌کشند چرا که غالبن اموراتشان زود و بی دردسر به وصل می‌انجامد!

اصلن  دکتر جان به نظرم اصل فلسفه زندگی را این مردمان دریافته‌اند، شاید اغلب به عمرشان اسمی از خیام نیشابوری ما هم نشنیده باشند اما به درستی که «می خوردن و شاد بودن آیین‌شان است.»

بله بله می‌دانم که نقد بسیار به این گونه زیستن وارد است، اما اول آخر مگر جز این است که «چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ »؟ و نیز «پیمانه که پر شود چه شیرین و چه تلخ»؟ زندگی را می‌زیند دکتر، گیرم تعریفشان از زندگی شسته رفته‌تر و سهل‌گیرانه‌تر است.

این را هم بگویم که غالبن از مال دنیا بهره‌ای ندارند، در واقع هرچه پول درمی‌آورند خرج همان مواردی که پیش‌تر ذکر شد می‌کنند، اما انگار سرلوحه زندگی‌شان را جمله مشهور «شاد بودن بهترین انتقامی‌ست که می‌توان از زندگی گرفت» قرار داده‌اند.

از کجا این‌ها را می‌دانم؟ فکر کن بی‌منبع سخن برانم!

راستش این چند سال زندگی در خارجه و معاشرت و همزیستی مسالمت‌آمیز با این مردم باعث شده منبع گونه به این نتایج برسم. از تو چه پنهان حتا بارها سعی هم کرده‌ام در مواردی ازشان الگو بردارم، اما خب، ما مردمانی هستیم همواره دل‌نگران و سخت‌گیر، غالبن یا در حسرت گذشته به سر می‌بریم یا دلواپس آینده هستیم. آنچه به راحتی می‌گذریم همین  «لحظه» است.

نگو نه که دلخور می‌شوم! می‌دانی که این خصوصیت در وجود ما نهادینه شده دیگر از فرط تکرار. دکتر هستی که باش، خوب است آدم جنبه انتقاد داشته باشد! خودم را هم دارم می‌گویم دکتر جان، بهت برنخورد. چه حساس!

اصلن باشد، تو در لحظه زندگی می‌کنی، ابن الوقتی .

اما یک خبر دارم برایت: نیستی، که اگر بودی الان به جای خواندن شر و ورهای من پا می‌شدی می‌رفتی یک عدد آبجوی خنک گشوده نفسی تازه می‌کردی از این همه خزعبل.

الحذر از مسکرات ؟ دکتری هستی پاک و منزه؟ باشد باشد قبول کردم،  یک فنجان چایی را که می‌توانی؟ بله؟خب پس پاشو برو برای خودت چایی بریز. سر راه هم آن جانمازی را هم که آب کشیده‌ای هوا بده، زیاد لازمت می‌شود.

مطالب مرتبط

باز هوای چخوفم آرزوست
نیمه گمشده من تو کدوم سایت می‌تونه باشه
آشنایی ما