دکتر عزیز؛

چه خبر؟ امن و امان ؟ خب عالی . یک دو دقیقه وقت داری این را بخوانی؟ ممنون.

یادم هست در دهه‌ی شصت و هفتاد شمسی  یک آشنایی بود که با نزدیک شدن به حوزه استحفاظی خانه‌اش می‌بایست چادر به سر می‌کردی، و یک نفر دیگر هم بود که اگر زن بودی می‌بایست جهت اذن دخول به حریم خانه‌اش ماتیک قرمز می‌زدی.

اولی اگر با گذشت زمان و ‌تغییر جامعه کمی تعدیل شده، دومی اما نه، همچنان به شدت به جادوی ماتیک سرخ معتقد و پای بند است!

اساسن از نگاه او زنی که رژ لب نزند زن نیست، بیمار است، آدمی است افسرده.

ranginkaman

عکس از ملوس مشتاق شهمیری

زنی است که چیزی در زندگی کم‌دارد، یحتمل عشق.

زنی که زنانگی‌اش بدون ماتیک -ترجیحن قرمز- زیر سوال رفته. هنوز هم با دیدنت اول نگاهش می‌رود به لبهایت، و چنانچه سرخی دلخواهش را نبیند اخم کرده تشر می‌زند. از نگاه او همه زن‌ها باید از خوان شادی‌آور سرخی ماتیک بهره‌مند باشند.

در حرکت بعدی یقینن دست در کیف یا یقه برده ماتیک سرخی بیرون آورده تا استعمال نکنی رهایت نمی‌کند. جمله‌ای که بعد از آن  قطعن خواهی شنید این است:

«ببیین چقدر تغییر کردی؟ تازه شبیه آدم شدی! چی بود اون قیافه زرد پلاسیده؟!» زن‌های چندین نسل طی چند دهه این جمله را شنیده‌اند و بی‌درنگ احساس آدمیت کرده‌اند !

می‌دانی دکتر ،  همیشه می‌توانی مطمئن باشی که در هر سوراخ سنبه‌ی خانه‌اش یک عدد رژ لب یافت می‌شود، همه هم قرمزالبته. اگر هم روزگاری ماتیکی  خرید و‌ بر خلاف این همه تجربه و دقت اتفاقن کمی صورتی یا بنفش از کار در آمد، ماتیک مجرم بلافاصله از حیز انتفاع ساقط شده و می‌رود قاطی هدایای دیدار دفعه‌ی بعد به اناث نزدیک .

اصولن زنی در دور و اطرافش نبود و نیست که لااقل یک بار ماتیکی از او هدیه نگرفته باشد، مهربانی از نوع ماتیکی دکتر جان.

قدیم‌ها یکی از سرگرمی‌هایش ساختن ماتیک بود، بدین شکل که ته مانده‌ی تعداد بی‌شمار قوطی‌های ماتیک را با دم چنگال در می‌آورد و‌در ظرف فلزی کوچکی که عمومن درب قوطی کرم مرطوب کننده بود روی حرارت ذوب می‌کرد، معمولن در اوج‌ این عملیات قسمت‌های میانی تکه حلب تقی صدا می‌کرد و‌ ور می‌آمد (ارگاسم حلبی شاید)

بعدش دیگر کار تمام بود: مایع چرب و غلیظ و بدبوی هزار رنگ بدست آمده را با دقت و‌حوصله و‌علاقه در تک تک ماتیک‌های صف کشیده‌ی خالی می‌ریخت، دایره‌های مرکب بنفش و سرخ و صورتی .

مرحله‌ی بعد قطار ماتیک‌ها در فریزر بود، صد دانه ماتیک / دسته به دسته / با نظم و ترتیب / یک جا می‌نشستند، و از سرما درب‌های پلاستیکی‌شان تق تق صدا می داد .فحش می‌دادند شاید، در فرمول ساخت‌شان حرفی از فریزر و‌همجواری با بسته‌های مرغ و ماهی و سبزی قرمه نبود.

از فردا تنها چیزی که این جا و‌آن جا می‌شنیدی تعریف از رنگ ترکیبی خارق العاده‌ی به دست آمده‌ی ماتیک‌ها بود که در قالب هدیه تقدیم همان اناث مذکور می‌شد، با این توضیح که چنین رنگ‌ماتیکی را محال است در قفسه‌ی هیچ ماتیک فروشیی بیابند، صنایع دستی منحصر به فردی که مزه چربی مانده می‌داد و‌روی لب می‌ماسید، انگار که شمع مالیده باشی روی لبت، حجم سنگین و بد طعم و بوی پارافین منجمد.

ماتیک‌های تولیدی عمومن راهی زباله‌دانی می‌شدند، بی‌اطلاع تولید کننده، مبادا که ترک بردارد چینی نازک دل مهربانش.گرچه بعدها و ‌به مرور هی از تعداد دفعات مراسم ساخت ماتیک کاسته شد.

چرا؟ چون حوصله نداشت،  چون سنش داشت بالا می‌رفت و ماتیک هم ارزان و ‌فراگیر شده بود. چین تنها دلخوشی‌اش را هم ازش گرفته بود دکتر جان. حالا دیگر درب کرم‌های مرطوب کننده راهی سطل زباله می‌شدند، همه ناکام، در حسرت آن لذت ناب «تق» در اوج که لابد از قوطی‌های بدون در قدیمی که در گوشه و‌کنار خانه در کاربری‌های متفاوت هنوز یافت می شدند شنیده بودند!

اما من گمان می‌کنم علت اصلی توقف تولید این  بود که هرگز ماتیک‌های دست‌سازش را بر لب آن‌ها که مورد عنایتش قرار می‌گرفتند ندیده بود، پس انگیزه‌ای نمانده بود، آدم بی‌انگیزه هم که تکلیفش معلوم است .

البته این بی‌انگیزگی هیچ دخلی به خودش نداشته و ندارد ها. خودش  هنوز هم  ماتیک قرمز می‌خرد/ می‌زند. جهاد ماتیکی ادامه دارد، گیرم برای مالیدن ماتیک کذایی عینک واجب باشد. چشمش پیر شده، دلش اما نه. گرچه اساسن اعتقادی به پیر شدن ندارد.

حالا همه این‌ها را برای چه به تو نوشتم؟ چون در خبرها خواندم در هر ثانیه بیست و ‌دو ماتیک/ رژ لب در دنیا به فروش می‌رسد.

یقین دارم دکتر جان که اگر نام و‌نشان خریداران قابل ثبت بود آدم قصه‌ی من صدر نشین فهرست بود، یا لااقل یکی از اهالی خط مقدم لیست ماتیک‌خران / زنان! گرچه دنیا پر است از رژ لب‌بازان قهار.

می‌خندی دکتر؟ بله بخند، باید هم بخندی چون نمی‌دانی  چه بسیار دل‌ها که با رژ لب رفته و گرفتار شده و چه آتش‌هایی از گور این مصنوع فتان برخواسته و می‌خیزد. از قدرت این اسباب ناآگاهی دیگر، زبان‌بسته بهتر که گویا به شر! حالا تو هی بخند !

مطالب مرتبط

«مکزیکی‌ها، این فیلسوفان خوشحال»